مؤلف مجهول
19
عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى )
قيصر گفت چه شد اين قوال زاده را ؟ گفتند كه گويا پدرش آمده است . آه از نهاد قيصر بر آمده و عنان مركب را برگردانيد كه از پيش بدر رود كه صاحبقران امان نداد ، او را گرفت با سلاطين روم . و كس بسيارى به قتل آورده قريب به صد هزار كس را اسير نمود ؛ به قيد زنجير در آوردند برداشته به جانب ايران روانه گرديد . چون به حوالى اردبيل رسيد ؛ شنيده بود كه از نسل شيخ صفى درويشى هست در اردبيل و مريدان بسيار دارد . پس صاحبقران ميل به ديدن ايشان كرد ، با خود گفت كه اگر چنانچه او را كمالى است ، حال خود را به من ظاهر خواهد كرد ، پس او را عزت نموده مريد او خواهم شد . و اگر كمالى ندارد ، او را خواهم كشت تا مردم را گمراه نكند . و صاحبقران در دل خود سه نيت كرد : يكى آنكه او را استقبال نكند و از جاى خود نيز حركت نكند . دويم آنكه از ماكولات چيزى بياورد كه در عمر خود نخورده باشد . سيوم آنكه سه مثقال زهر هلاهل بخورد و آن زهر « 1 » را به قوت حال از خود دفع كند . هر گاه اين عقده را حل نمايد ، يقين كه درويش خدا خواهد بود . پس صاحبقران داخل اردبيل شد ، خبر از جهت سلطانعلى سياهپوش آوردند كه صاحبقران رسيد . گفت كه آمده باشد . هر چند بزرگان اردبيل آمده التماس نمودند كه امير تيمور پادشاه مغرور است مبادا كه بدش آيد ، شما تا كنار شهر او را استقبال كنيد بد نخواهد بود ؛ سلطان فرمود كه ما را با او رجوعى نيست اگر او را با درويشان رجوعى هست خوش باشد . ديگر باره ارباب و اهالى اردبيل آمده گفتند رسيد به در بقعه . باز همان جواب را گفت . تا آنكه صاحبقران از برابر پيدا شد و پيش آمده سلام كرد . سلطان جواب سلام داده اشاره كرد كه خوش باشد بنشينيد . امير تيمور در پهلوى او نشست و احوال سلامتى او را پرسيد . چون يك ساعت گذشت فرمود تا خوانى آوردند ؛ يك پوشقاب شير برنج و يك قرص نان . گفت كه لقمهء فقر است .
--> ( 1 ) - اصل : واززهر .